آتشكده

توضيحات
در بينش اشوزرتشت خداوند را بايد در روشنايي جستجو كرد.درِمهر محل نور ونماد اجاق خانواده ،شهر يا كشور است.درِمهر محل پيمان دو دلداده ،يادگار جاويد مهرباني هاست.
 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ][ ۲ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
جای بنر های شما
انسان كامل از ديد اشو زرتشت
انسان كامل از ديدگاه زرتشت
آن چه در حيات ديني بشر مهم است، اعراض و معاني است نه اشكال و صور ظاهري آن ها و يقينا در ميان الهه پرستي قوم آريا يكباره گفته نشده، خدا يكي است بلكه بشر مسير طولاني پيموده تا به اين فهم عميق روحاني رسيده است. كه:
يكي هست و نيست جز او *** وحده هو لا اله الا هو
«هاتف اصفهاني»
براي پي بردن به ارزش واقعي زرتشت بايد انديشه هاي او را با توجه به شرايط زماني و مكاني كه مي زيسته بررسي كنيم. اولين انساني كه به ارزش و شأن انسان مفهوم بخشيد و گوهر عقل را خاطر نشان ساخت زرتشت بود. انتخاب، اختيار و اراده، هزاران سال قبل از سارتر و نيچه و ديگر بزرگان اگزيستانسياليسم در مكتب زرتشت مورد توجه واقع شده است. زرتشت در اوستا مي فرمايد: «اي اهورامزدا، با دلي پاك و انديشه اي نيك به تو رو مي آورم. اي مزداي نيكي افزاي، خواستارم كه به من كاميابي در اين جهان مادي و توفيق وصول به آن را در جهان مينوي ببخشايي و اين كه بتوانم چنان گروه مردمان را آئين بياموزانم كه هر دو جهان را چنين دريابند» «يسنا، هات 28».

انسان كامل از ديدگاه زرتشت:
11 اصل اعتقادي در دين زرتشت وجود دارد كه رستگاري در دو جهان در گرو پيروي از آن هاست؛ در واقع با پذيرش اين اصول مسير حركت به سمت انسان كامل آغاز مي شود.
1. توحيد مطلق و ايمان به اين كه اهورامزدا، هستي بخش دانا، آفريننده تمام كائنات و سرچشمه خوبي هاست.
2. اعتقاد به دو اصل خوب و بد يا سپنتامينو و انگره مينو كه لازم و ملزوم يكديگرند.
3. اعتقاد به آزادي عقيده و آزادي گزينش راه نيك يابد.
4. مسئوليت فردي در قبال آزادي و پاسخ گويي به نتايج حاصل از نيك و بد
5. عقيده به جاودانگي روان
6. عقيده به بهشت و دوزخ
7. اعتقاد به پيامبري اشوزرتشت
8. اعتقاد به رستاخيز معنوي
9. اعتقاد به نجات دهنده، سوشيانت
10. عقيده برگشت انسان به سوي خدا
11. عقيده به مراحل 6 گانه رسايي و تلاش فردي براي كمال رسايي

زرتشت پس از اين كه خداوند را هستي بخش «اهورا» همه دانا «مزدا» و دادگر «اشا» معرفي مي كند، فروزه بنيادي ديگر براي خداوند برمي شمارد و همچنين مي گويد كه پرتويي از اين فروزه ها در آدمي نيز موجود است. در حقيقت انسان كامل زرتشت با رسيدن به اين فروزه هاي مينوي معني مي گيرد:
الف: وهشتامن «بهمن» Vahishtamana والاترين انديشه يا منش، خرد جهاني.
ب: اشاوهيشتا «ارديبهشت» Ashavahishta قانون دگرگوني ناپذير راستي جهان، اين قانون گوهر داد و راستي «اشا» چكيده دين زرتشت گفته شده است.
ج: خشتراويريا «شهريور» Khashathra Vairya نيروي سازنده، توانايي انسان كامل در عدم گرايش به سمت بدي ها.
د: سپنتا ارميتي «اسفند» Spenta Avrmatti كه آرامش افزاينده، مهر جهاني، برادري جهاني كه از راه خدمت بدون انتظار پاداش به دست مي آيد.
و: ه اروتات «خرداد» Haurvatat گوهر كمال كه محصول خودشناسي است و به وسيله آن مي توان به اهورامزدا رسيد.
ه: امرتات «امرداد» Ameretat بي مرگي، جاودانگي، كه نتيجه پيمودن مسير 6 گانه است.
اين آموزه ها قائم به ذات اهورا هستند كه خود بازتابي است از تفكر وحدت وجود و انساني كه توان رسيدن به خالق در او تعبيه شده است. در حقيقت بر اين شبه يا تصوير اخلاقي اهورا مزداست.
به اعتقاد زرتشت براي شناخت خداوند بايد همانند او رفتار شود، يعني از راه نيكي، راستي، هم آهنگي و ديگر آموزه ها. اما اعتقاد زرتشت كه انسان توان شناختن خداوند را دارد، نقطه عطفي است در مسير تكامل اديان. انسان كامل زرتشت انساني سرفراز است. به راهي كه آزادانه قدم در آن نهاده و به سويي كه خود برگزيده است، ايمان مي ورزد و به ارزش ياري و پيوستگي خود و خويشتن خويش آگاه است. پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك مراحل عملي است كه انسان را به مقام نور الانوار خواهد رساند.

ديگر ويژگي هاي انسان كامل زرتشت:
پرستش آفريدگار جهان خالصانه و بدون ريا، پرهيز از گناه و احترام به حقوق ديگران و آزادي آن ها را پايمال نساختن است و اين كه از اهورامزدا بخواهد به او در اين راه كمك كند. خشم و غضب را از خود دور سازد و مراقب باشد دست به ستمگري نزند. تا جائي كه ممكن است از جنگ بپرهيزد و به گونه اي رفتار كند كه مخالفان را با مهر و محبت جذب كند. اما اگر لازم شد با انديشه، گفتار و كردار در برابر بدكاران به مبارزه برخيزد. رستگاري و نجات مردم از جهل و ناداني و ظلم و ستم از اهداف اين انسان كامل است. انسان كامل زرتشت انساني است پايه گذار آرمانشهر زرتشت در طرح مدينه فاضله، او پيشگام افلاطون و ساير انديشمندان بوده است. «براي «برقراري» بهترين شهرستان نيكويي، به راستي، شهرياري را از آن كسي مي دانيم و نويد مي دهيم كه پيراسته نفس باشد.» براي مزدا- اهورا و بهترين اشا. «يسنا، هات 35 و 51» .«هر كس كه در شأن خود و در راه پيشرفت و سازندگي جهان و استقرار اشا كار كند، سوشيانت و نجات دهنده است.» «يسنا، هات 48». زماني كه سوشيانت ظهور كند، پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك را بر جهان حاكم خواهد كرد و راه را براي گذشتن از اين جهان به جهان ديگر روشن و هموار خواهد ساخت و با ظهور آخرين مخلوق پروردگار كه آخرين سوشيانت «منجي» است، اهريمن براي هميشه نابود مي شود و رستاخيز صورت مي گيرد.

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۵ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (1)
آتشكده عشق

آتشكده عشقم بي ياد تو متروك است

                                                      ماتم كده را مانست ويرانه ويرانه

هر شب به دعا خيزم بر در گه معبودم

                                                    معشوق بيايد باز بر صاحب اين خانه

دانم كه جفا كردم جانا تو زمن بگذر

                                                    من منتظرم باز آ سوي من ديوانه

                                                                         سميرا ورمز يار


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۵ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
http://daremehr.persianblog.ir



close

درِمهر(آتشكده)
در بينش اشوزرتشت خداوند را بايد در روشنايي جستجو كرد.درِمهر محل نور ونماد اجاق خانواده ،شهر يا كشور است.درِمهر محل پيمان دو دلداده ،يادگار جاويد مهرباني هاست.
صفحات وبلاگ
كلمات كليدي مطالب
کوه های مقدس و اساطیری

در میان اساطیر ایرانی کوهها همواره از قداست خاصی برخوردار بوده اند و محل دریافت فره ایزدی محسوب می شدند. کوه هایی همچون البرز، الوند، بیستون ، سبلان، تخت سلیمان و ... از کوههای مقدس برای ایرانیان به شمار می آمده اند.
به عنوان مثال کوه سبلان محل الهام غیبی زرتشت بوده است.
مجموعه باستانی تخت و زندان سلیمان نیز در شهرستان تکاب جایگاه حضرت سلیمان محسوب می شود.
کوه دماوند نیز مکان به بندکشیدن ضحاک مار دوش و به زنجیر بستن او توسط فریدون است. یکی از تابناک ترین اسطوره‌های ایرانی یعنی پرتاب تیر توسط آرش برای تعیین مرز ایران و توران نیز در کوه دماوند رخ می‌دهد.


قله دماوند= ارتفاع:5671. منطقه/رشته کوه: البرز مرکزی
قله الوند= ارتفاع: 3428. منطقه/رشته کوه: زاگرس/الوند همدان
قله سبلان= ارتفاع:4811. منطقه/رشته کوه: آذربایجان
قله تخت سلیمان= ارتفاع:4659. منطقه/رشته کوه: منطقه تخت سلیمان

چک چک
چک چک یا زیارتگاه پیر سبز ، یکی از مهمترین زیارتگاه های زرتشتیان جهان است که در 43 کیلومتری شرق اردکان در استان یزد واقع شده است. زرتشتیان در استان یزد زیارتگاه های متعددی دارند و نزد ایشان ارزش آن ها با هم برابری می کند اما به دلیل موقعیت جغرافیایی و شکل منطقه، زیارتگاه چک چک از معروفیت بیشتری برخوردار بوده و هرساله میزبان هزاران نفر از مردم کشورمان و سایر نقاط جهان است.
برای ورود به زیارتگاه، به نشانه احترام، باید کفش ها را از پا درآورد و کلاه بر سر نهاد. قبل از ورود به زیارتگاه تابلوهایی وجود دارد که نشان می دهد برای ورود به زیارتگاه باید پاک بود، همانطور که در دین اسلام نیز ورود بانوانی که دارای شرایط خاص هستند به مساجد ممنوع است، در این مکان نیز نکات فوق باید رعایت گردد. در داخل زیارتگاه که به شکل دهانه غار است تنه درخت چنار کهنسالی وجود دارد. کف زیارتگاه با سنگ مرمر پوشیده شده و از بخشی از سقف قطرات آب چکه چکه بر زمین می ریزد و احتمال نام گذاری این محل نیز شاید از همین رو باشد. چند شعله شمع بطور دائم در زیارتگاه روشن است و محلی برای سوزاندن عود یا چوب مقدس وجود دارد. همانند بسیاری از زیارتگاه های سایر ادیان، تصاویری از بزرگان دین زرتشتی زینت بخش محوطه کوچک زیارتگاه است. سقف زیارتگاه سنگی است. در کف محوطه ظرف هایی برای جمع آوری آب گذاشته اند که بخشی از آن جهت تبرک به زائرین اهدا می شود و بخشی دیگر نیز به مصرف خوراکی می رسد. همه ساله در 27 خرداد ماه زرتشتیان از سراسر جهان در این مکان گرد هم می آیند و به دعا و نیایش می پردازند. هرچند که در میان عموم شهرت یافته که این مراسم حج زرتشتیان است اما به واقعیت نزدیک نیست. در مجموعه چک چک ساختمان های متعددی مشاهده می گردد. از آنجا که مجموعه چک چک با شهر اردکان فاصله زیادی دارد، این ساختمان ها جهت اسکان و پذیرایی از زائران ساخته و استفاده می شوند. ساخت و نگهداری مجموعه چک چک توسط زرتشتیان داخل و خارج از کشور تامین گردیده و می گردد.

* توضیحات اضافه:
در داخل زیارتگاه نوشته ای تحقیق گونه به دیوار نصب شده که توسط آقای رستم بلیوانی، رئیس سابق انجمن زرتشتیان شریف آباد یزد تهیه گردیده است که بدون هیچگونه اظهار نظر و داوری متن نوشتار در ذیل می آید.

{ به طوری که در اسناد تاریخی و مذهبی و دیوان خاضع و سینه به سینه محلی به یادگار مانده، در دوران سلطنت یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی چون اوضاع ایران رو به وخامت می رفته، یزدگرد سوم فکری اندیشیده که خاندان خود را از مدائن به یزد که منطقه نسبتاً امنی بوده است کوچ دهد. از این رو به دستور وی شهری با استحکامات آن روز ( حصار و برج و خندق ) برای محافظت تهیه و خاندان خود را از مدائن به یزد کوچ داده است. و امکان دارد اسم یزد از یزدگرد به یادگار مانده باشد. شاید آثار برج و بارو به جا مانده در محله یزاران بقایای شهر فوق الذکر باشد.
یزدگرد دو پسر به نام های هرمزان و اردشیر و پنج دختر به نام های شهربانو، پارس بانو، مهربانو،نیک بانو و نازبانو داشت. نام همسرش کتایون بود و خدمه ای به نام مروارید داشت. یزدگرد پس از شکست از مسلمانان به خراسان گریخت و در آنجا به دست آسیابانی کشته شد. با شایع شدن خبر مرگ یزدگرد، خانواده وی در یزد با یکدیگر وداع نموده و هر یک به سمتی از اطراف یزد متواری گردیدند.
هرمزان و شهربانو، پسر و دختر بزرگ یزدگرد در حین فرار دستگیر و به عربستان به غلامی و کنیزی برده می شوند.
پارس بانو و مهربانو به سمت شمال غربی یزد متواری شدند. این دو در حدود ارجنان از هم وداع نموده ، مهربانو به سمت عقدا گریزان بوده است که بر اثر بی غذایی و رنج راه در عقدا فوت می کند. وی را در گوشه باغی در عقدا دفن می کنند که اکنون به مزرعه مهر معروف است و مردم آن سامان آن را محل مهربانو می نامند و برای وی شمع روشن می کنند. پارس بانو در سمت غربی عقدا به زرجوع رسیده در کوهی غایب می شود. شکاف سنگیِ زیارتگاه را محل غایب شدن پارس بانو می دانند. در گذشته لباس مقنعه مانندی در شکاف سنگ ظاهر بوده که آن را برای تبرک کنده و حفظ نموده اند.
نیک بانو ( چک چک ) با مروارید ( هریشت ) در بیابان وداع نموده به سمت کوهی در 37 کیلومتری شرق اردکان رفته که اکنون کوه چک چک نامیده می شود و در این کوه غایب می گردد. آثار لباس مقنعه مانندی در شکاف کوه وجود داشته که آن را برای تبرک کنده اند.

منبع :http://www.irexpert.ir


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
اسطوره زمان وزمان بیکران

در آفرینش جهان واختران وگردش افلاک ،روشنی وتاریکی ،نیکویی وبدی که در جهان پدید است،در کتاب پهلوی جهانرا آفریده گوین .پیداست جز از "زروان"زمانه بیکرانه دیگر همه آفریده است وآفریدگار زمان را هم زمانه گویند زمان "زمانه کرانه پیدا نیست بالا وبن پیدا نیست همیشه بوده وهمیشه هست

روایات داراب هرمز


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
پایان جهان یا شروع دوباره ؟

پایان جهان یا شروع دوباره ؟

پیدایش جهان هستی را که در تئوری کلاسیک جاذبه که بر روی فضا � زمان حقیقی پایه گذاری شده است فقط به دو طریق می توان بیان کرد. یا آن که از بینهایت قبل وجود داشته باشند یا اینکه با بیگ بنگ در لحظه ای با خصوصیت عجیب به نام تکینگی یا نقطه ی یگانه در زمان گذشته آغاز گردیده است ولی حالت سومی هم وجود می تواند داشته باشد که هر دو حالت قبل را شامل باشد و هیچ کدام به طور مستقل نباشد .یعنی اینکه فضا � زمان از بینهایت قبل وجود داشته باشد ولی در هر بازه ی زمانی معین به نام دوره ی تناوب مسیر معینی را بپیماید . این به معنای حرکت فضا در طی زمان میباشد نه به این معنا که جهان در قالبی در حال حرکت است. در تئوری کوانتم جاذبه امکان دیگری نیز وجود دارد زیرا هنگامی که از زمان و فضای نا اقلیدسی استفاده می کنیم که در آن جهت زمان و فضا یک نوع هستند . امکان این که فضا � زمان در حالت انبساط مشخص و معین باشند (یعنی بی نهایت نباشند) موجود است ول در عین حال می توانند هیچ گونه مرز و کناره ای نداشته باشند .فضا-زمان می تواند همانند سطح کره دو بعدی باشد .انبساط و گسترش بر روی سطح کره زمین مشخص است ولی حد و مرزی نداشته باشد به معنای اینکه شما در هر جهت حرکت کنید به پایانی نمی رسید علیرغم اینکه زمین محدود است کناره ای وجود ندارد و این به خاطر انحنای سطح کره است و سطح نا اقلیدسی آن

می توان به طرف غروب رفت و به پایانی نرسید .  بنابراین تئوری کوانتمی جاذبه راهی باز نموده است که در آن فضا-زمان فاقد مرز و کناره باشد و لزومی ندارد که برای آن لحظه ی بیگ بنگ تکینگی قائل شد تا در آن کلیه ی قوانین فیزیک بی اعتبار و بدون ارزش باشند.

در تئوری کوانتمی جاذبه مفهوم زمان موهومی وارد می شود . زمان موهومی به وسیله ی اعداد موهومی اندازه گیری می شوند .زمان موهومی مفهوم کاملا مشخص ریاضی دارد.اگر ما یک عدد حقیقی را در خودش ضرب کنیم یک عدد مثبت حقیقی حاصل می شود ولی بنا به ضرورت های دنیای ریاضیات و تبعا فیزیک مجموعه ی جدیدی از اعداد با خواص عجیب و نامانوس وارد محاسبات شدند که تعاریف دقیق ریاضی داشتند . برای مثال حاصل توان دوم این اعداد عددی منفی است یعنی از حاصل ضرب هر عدد این مجموعه در خودش عددی منفی حاصل می شود . برای درک بهتر زمان موهومی به مثال زیر توجه کنید :

نویسنده در 25 فروردین به دنیا آمده است در سال 1369 . حال ما می توانیم چند نتیجه بگیریم :25فروردین سال 69 زمانی است که نویسنده به دنیا آمده است و یا زمانی که نویسنده به دنیا آمده است 25 فروردین 1369 است . در نگاه اول این دو جمله یکسان به نظر می رسند ولی در با اندکی تفکر می توان به این نتیجه رسید که این دو دو اتفاق مجزا هستند که تحت شرایطی به صورت همزمان رخ داده اند . یعنی یکی تولد و دیگری 25 فروردین سال 1369.حال زمان واقعی را در نظر بگیرید تحت هیچ شرایطی زمان واقعی به عقب بر نمی گردد و همواره جهت خاص خود یعنی از گذشته به آینده را دارد و برگشت در زمان محال است .اگر ما زمان تولد را ما به احتساب ساعت خود جهان حساب کنیم به فرض فرد در سال 17000000001و ماه 1وروز 25 و ساعت .... به دنیا آمده است . در تئوری کوانتمی جاذبه جهان همواره انبساط و انقباض پیدا میکند و اتفاقات یکسانی را طی می کند و در کل می توان گفت که دوره ی تناوب دارد مشابه آنچه که در تئوری جهان های تپنده ارائه داده می شود .این به این معناست که نویسنده یکبار دیگر در سال 47000000002 و ... دو باره متولد می شود حال آیا این به معنای این است که ما در زمان حقیقی به عقب باز گشته ایم ؟به طور مسلم خیر.تنها نکته اینجاست که جهان در سال47000000002همانند سال17000000001رفتار میکندوترتیب اتفاقات یکسان است و این نشان دهنده ی زمان موهومی می باشد .یعنی در واقع زمان موهومی تابه حالت رفتار جهان است و اگر در لحظه ای جهان همانند لحظه ی دیگر رفتار کند زمان برای هر دو لحظه نسبت به یک مبدا خیالی یکی است .تفاوت زمان موهومی با زمان حقیقی در این است که در زمان حقیقی هیچ دو لحظه ای نباید یکسان باشند زیرا برای نشان دادن وضعیت فضا از زمان استفاده می کنیم و چون همواره فضا در حال تغییر است و چون جهت زمان از گذشته به آینده و یکطرفه می باشد پس هیچ دو لحظه ای نباید وضعیت یکسان داشته باشند (از حیث موقعیت فضا).البته این رفتار جهان و رابطه ی بین زمان حقیقی و موهومی را به صورت زیر می توان توجیه کرد.برای مثال اگر ما به فرض جهانی با دوره ی تناوب 30میلیارد داشته با شیم و بخواهیم یک دوره ی 120میلیارد ساله از آن را به احتساب زمان حقیقی بررسی کنیم به شکل زیر می رسیم :
 

همان طور که در شکل واضح است در حقیقت زمان موهومی زمان احتسابی ما در طول هر تناوب جهان است به نحوی که بدیهی است که در آغاز هر تناوب ما زمان را صفر در نظر می گیریم در صورتی که به هیچ وجه این گونه نیست و در زمان حقیقی صفر محسوب نمی شود .در واقع ما محور را به بردار های کوچکتر تقسیم می کنیم که همگی یکسانند.و با پایان زمان موهومی زمان موهومی دوباره شروع می شود.در فرضیه ی ((بیکناره))انبساط جهان هستی و خط سیر آن را در یک سطح کروی مانند کره ی زمین / می توان معرفی کرد که در آن نقطه ی شمال معرف زوامن ومهومی می باشد .جهان هستی از قطب شمال به عنوان نقطهای یگانه شروع می شود و به تدریج انبساط می یابد و به سمت جنوب جابجا میشود به طوری که دوایر عرض جغرافیایی معرف مراحل انبساط خواهند بود.تا آنجا که جهان هستی به حداکثر انبساط با زمان موهومی برسدو آن دایره خط استوا است. از آن به بعد جهان هستی شروع به انقباض نموده و این انقباض با زمان موهومی تا نقطه ی یگانه ی قطب جنوب ادامه دارد.


جهان هستی در نقب شمال و قطب جنوب دارای ابعاد ((هیچ))است ول این بدان مفهوم نیست که این نقاط دارای خصوصیت عجیب یا تکینگی باشند.همان طور که قطبین شمال و جنوب زمین دارای این حالت عجیب نیستند.

بنابراین قوانین فیزیک در این نقاط کاملا صادق می باشند و همان طور که این قوانین در قطبین شمال و جنوب زمین نیز صادق است.

در سالهای اولیه ی قرون بیستم همگان به زملن مطلق باور داشتند.هرواقعه می توانست با عددی از زمان مشخص شود.با اعلام تئوری نسبیت انیشتن ایده ی زمان واحد و مطلق رها شد وبه جای ان طبق تئوری نسبیت هر ناظری می توانست زمان خود را اندازه گیری نماید و بدین ترتیب درک زمان نسبی گردید.هنگامی که سعی می شود تئوری جاذبه را با مکانیک کوانتوم تلفیق نمایند باید زمان موهومی را نیز در ان داخل نمایند.این زمان رابا جهات در فضا اشتباه می شود.اگر به طرف شمال برویم می توانیم به جنوب باز بگردیم بهمین ترتیب اگر در زمان موهومیهم جلو بردیم باید قادر به بازگشت باشیم.این بدان معنی است که اختلاف مهمی بین رفتن به جلو و برگشتن در زمان موهومی وجود ندارد.از طرف دیگر در زمان حقیقی همانطور که می دانیم اختلاف بزرگی بینسمت جلو و سمت عقب وجود دارد.این اختلاف بین گذشته و اینده از کجاست؟ چرا ما گذشته را بخاطر می اوریم و اینده به خاطر ما نمی اید؟ در حالی که قوانین فیزیک وجه امتیازی بین گذشته و اینده قائل نیست.

اختلاف بزرگی بین جهت جلو و عقب ذر زمان حقیقی و زندگی عادی موجود است.تصور کنید یک فنجان از روی میز سقوط کند و خرد و شکسته به صورت قطعاتی روی کف اتاق ریخته شود.اگر ما فیلم این واقعه را ثبت کنیم به راحتی میتوانیم فیلم را در جهت عکس به حرکت در آوریم و ببینیم که قطعات فنجان دوباره به هم می چسبند و ناگهان فنجان از کف اتاق برخاسته و به روی میز می جهد و فنجان سالم بر روی میز قرار می گیرد.

علت این که ما در زندگی عادی چنین جریانی را نمی بینیم و درک نمیکنیم آنست که این پدیده به وسیله ی اصل دوم ترمودینامیک منع شده است. اصل دوم ترمودینامیک میگوید آنتروپی یا بی نظمی با گذشت زمان افزایش می یابد.فنجان خرد شده در کف اتاق بی نظمی است .افزایش آنتروپی با زمان مثالی است از آنچه خدنگ زمان نامیده می شود و آن جهت زمان را مشخص می کند. لااقل سه خدنگ زمان وجود دارد.اول خدنگ زمان ترموذینامیک که در آن آنتروپی افزایش پیدا میکند .دوم خدنگ زمان روانی و اینکه ما در آن جهتی را حس میکنیم که زمان می گذرد و در آن گذشته به خاطرمان می آید در حالی که آینده را به خاطر منی آوریم . سوم خئنگ زمان کیهانی و آن جهتی زمانی است که جهان هستی گسترش و انبساط پیدا میکند .

در فرضیه ی بیکناره در مرحله ی انبساط جهان هستی این سه خدنگ زمان به یک سو و جهت هستند هنگامی که جهان از انبساط باز می استد و شروع به انقباض کند خدنگ ترمودینامیک بر عکس خواهد بود و بی نظمی با گذشت زمان کاهش می یابد . کاهش بی نظمی این امکان را می دهد که در مرحله ی انقباض تمامی وقایع عکس مرحله انبساط انجام شود و دو مرحله ی انبساط و انقباض قرینه ی هم گردند . قطعات فنجان خرد شده باز گرد هم آیند و سالم روی میز قرار بگیرند و موجودات زنده زندگی خاص دیگری را تجربه کنند یعنی اول بمیرند و بعد متولد شوند یعنی زندگی دیگری را با مرگ آغاز کنند .

در مرحله ی انبساط با گذشت زمان پروتون ها و نوترون ها در دل ستارگان تبدیل به نور و تشعشعات گردیده و به بی نظمی کامل می رسند . خدنگ ترمودینامیک دیگر نمی تواند دیگر ادامه پیدا کند زیرا جهان هستی به پایان این عامل یعنی بی نظمی کامل رسیده است . پس موجودات زنده با این تعریف فعلی فقط می توانند که در مرحله ی انبساط جهان هستی زندگی کنند زیرا شرایط انقباض با زندگی ایشان مطابقت ندارد .

جهان هستی در زمان واقعی دارای شروع و پایانی است که در آن حد و مرزی برای فضا_زمان موجود می باشد و قوانین فیزیک در لحظات آغازی و پایانی بلا اثر است .اما در زمان موهومی نه تکینگی وجود دارد و نه حد و مرزی در صورتی که جهان به هیچ وجه بی انتها نیست . در حقیقت شایذ آنچه ما زمان موهومی می نامیم از آنچه زمان حقیقی نامیده می شود بنیادی تر باشد زیرا زمان حقیقی ساخته ی فکر خود ما از آنچه جهان هستی را به آن شبیه می دا نیم است . باید به یاد داشت که تئوری علمی جز یک الگوی ریاضی برای بیان و توجیه و ملاحظات و مشاهده های ما نیست و از اندیشه ی خود ما تراوش میکند و جز آن چیز دیگری نیست .بنابراین اگر سوال کنیم که زمان حقیقی واقعیتر است یا زمان موهومی پرسشی بی محتوا و بیهوده کرده ایم .

این تئوری از استاد شهیرجهان فیزیک استیون هاوکینگ بود که در آخر به چیزی منتهی شد که نوید آغاز زندگی با مرگ را می داد.

در آن روز که آسمان را چون طومارى در هم مى‏پیچیم، (سپس) همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم، آن را بازمى‏گردانیم; این وعده‏اى است بر ما، و قطعا آن را انجام خواهیم داد. (سوره انبیا آیه 104)
 

نقل از هوپا


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
استوره آفرینش در آیین مانی

کمی از زمان و مکان آیین زرتشتی فاصله میگیریم.

حدود دو هزار سال پس از آن پسری در سرزمین بابل چشم به جهان میگشاید که هنوز درباره پیشینه خانوادگی اش اطمینانی نیست. میگویند از اشرافزاده ها و نوادگان اشکانی است و پاره ای نیز مادرش را مسیحی میدانند.

مانی، یبامبر نقاش، در جوانی با ندایی که خود از سوی پدر بزرگی _ آفریدگار- میداند به سوی خاور ره توشه میبندد. از آنجا به دربار ساسانیان راه مییابد سپس تا خاور، ترفان و مرز چین میرود و در نهایت در زندان ساسانیان چشم از جهان فرو میبندد. مانی شاید نخستین پیامبری است که دست کم به ادعای خود خود دست به قلم میبرد و گفته ها و آموزه های آیینش را مینگارد. آیینی که شاید بتوان آن را برداشتی کلی از آیینهای زرتشتی، بودایی، مسیحی و گنوسی دانست. همچنان که خود او نیز عنوان میدارد که پدر بزرگی فرستادگانش را به زمین فرستاده و سپس به زرتشت، بودا، عیسی، و خودش به عنوان آخرین فرستاده زروان اشاره میکند._ مانی پیامبران یهود و حتا موسی را قبول ندارد_

آیین مانی تا سده ها و چه بسا هزاره ها، به حیات زیرزمینی خود ادامه میدهد. تا آنجا که در اوایل سده یازده میلادی رد پای آن را میان جماعتی ربانی در ایتالیا و جنوب فرانسه نیز پی میگیرند. ونیز ردی از آن را در عرفان ایرانی اسلامی میتوان دید.

این شاید ارتباطی به سخن خود مانی دارد که میگوید آیین او در هر جایگاه باید رنگ و بوی فرهنگ مردم را یابد. همین شگرد دست کم به صورتی زیر زمینی سبب تداوم آیین شده است.

در بررسی استوره آیین مانی، نیز این اختلاط به چشم میخورد. بهمان نسبت که به اساسی متفاوت  بر میخوریم، وام گیری از دیگر استوره ها و آیینها نیز به چشم میخورد.

اساس استوره آفرینش در آیین مانی اینچنین است:

مانی برای نور و ظلمت ازلیتی  ذاتی قایل است. یعنی در ابتدای زمان دو دنیای جدا از هم نور و تاریکی، وحود دارند. این دیدگاه بسیار به دیدگاه زرتشتی نزدیک است. دو اقلیم در برابر هم و هر دو دارای شهریاری جدا. شهریار تاریکی در اینجا هم اهریمن است اما شهریار روشنایی به جای اهورامزدا، زروان است.  در اینجا اهریمن خود، بدون هیچ تحریکی  از سوی ایزد روشنایی حمله را آغاز میکند. و هم اوست که با این اقدام سبب آغاز اختلاط میان جهان تاریکی و روشنایی میشود.

هدف نهایی جهان از دید مانی، جدایی دوباره تاریکی و نیکی از هم، و نه مانند بیشتر استوره ها نابودی همیشگی بدی، است. بدی نابود شدنی نیست تنها باید تلاش کرد مرز آن را از نیکی جدا کرد تا نیکی راستی نی اش را باز یابد.

در لحظه نخست تازش، زروان، مادر بزرگی را بوجود میآورد و او خود، نخستین پیش نمونه انسان که در واقع شمایلی نیمه خدایی نیمه انسانی دارد، یعنی هرمزد بغ را. این انسان در مقایسه باپیش نمونه زرتشتی، همسان با کیومرس شمرده میشود. اما بسیار غیر مادی تر از کیومرس است. البته او مستقیم آفریده زروان نیست. بلکه در اینجا بن زایندگی نخستین انسان به مادر زندگی نسبت داده شده است. اما این پیش نمونه کار چندانی انجام نمیدهد.مانند کیومرس که در حمله و دفاع اهریمن نقش زیادی ندارد.هرمزد بغ یک ابزار است. فراخوانده میشود و سپس به سرعت توسط اهریمن به قعر تاریکی میافتد تا نجات او انگیزه ای برای آفرینش جهان مادی شود.

نکته جالب دیگر در آن است که در هر دو نمونه، رخدادی سبب برهم خوردن توازن میان نیک و بد و در واقع آغاز هستی میشود.  گویا حالت مطلوب این است که جهان بهمان حالت سکون و سیال در زمان بیکران باقی بماند؟ چرا؟ چه فلسفه ای پشت این دید است که شکون جهان آفرینش را به تلاش انسان برتری میدهد؟....

پس از شکست هرمزد بغ و فرزندانش _ امهر سپندان- و سقوطشان به جهان تاریکی، پدر بزرگی به این اندیشه میافتد تا کاری کند که آنها را برهاند. دومین مرحله آفرینش ایزدان در این مرحله رخ میدهد.

مهمترین ایزد این دوره مهر ایزد است. او به همراه فرزندانش، هرمزد بغ را از بیهوشی و اسیری رهایی میدهند. خویشکاری مهر ایزد آنقدرزیاد است که حتا آفرینش جهان مادی به او نسبت داده میشود. بنابراین او در حد اهورامزدای زرتشتی بالا می آید و این میتواند نشان از نگرش مانی به میتراییسم دستکم از نوع غربی آن باشد. ایزد مهر از تن دیوانی که کشته شده اند،هشت زمین و از پوست تن آنها ده آسمان میسازد. از پاره های نوری که دیوان بلعیده بودند اما هنوز پاک مانده است، خورشید و ماه و از نورهای آلوده  شده ستارگان را در آسمان یازدهم می آفریند.

سپس چرخه های آب و آتش و باد را برای رهایی باقی پراکنده های نور میآفریند.

 روشن شدن معنی" تکه های نور"، عرفان مانوی را رقم میزند. حقیقتی گمشده در میان تمام آفریده ها هست. حقیقتی ناب که به سبب اختلاط  میان جهان تاریکی و روشنایی به این صورت در آمده. این گوهر حتا در میان آفریده هایی که منشا نیکی هم به آنها نسبت داده نمیشود وجود دارد. مثلا ستارگان از نورهایی هستند آلوده و ماه و خورشید از نورهایی که هنوز به تمامی آلوده نشده اند.البته در آیین مانی اصولا برای آفریده ها منشا نیکی تصور نمیشود. اصل آفرینش مادی در دید مانوی بد است. این دیدگاه تا جایی پیش میرود که تا انسان_ در شکل مادی اش _ از منشا تاریکی ها یعنی دیوها زاده میشود.

و وحدت وجودی این پاره ها یعنی گرد هم آمدن دوباره تمامی این تکه پاره های پراکنده نور، این مهمترین خویشکاری انسان در زندگی و زمین است.

یکی از هموندان میگوید، آیین مانی بسیار انسانی است یعنی وارون سایر آیینها که خدا در آنها نقش فراوان دارد، در آیین مانی تلاش شده تا به انسان نقش بیشتری داده شود.این مورد در آیینهای سامی به چشم نمیخورد. در آیین زرتشت نیز انسان همکار و همراه اهورامزدا خوانده شده. اما در آیین مانی، رهایی نهایی جهان روشنایی  خویشکاری مستقیم انسان است. اگر زوج نخستین خویشکاریشان را

انجام میدادند اصولا انسان به این رنج_ آفرینش مادی_ نمیافتاد.

درباره اصل رنج در آیین مانی هموندی دیگر چنین میگوید: تصور وجود رنج  در آفرینش مادی دیدگاه نزدیک به گنوسی آیین مانی است. در حالی که در اندیشه زرتشت آفرینش به ویژه آفرینش انسان منشا نیکی دارد و انسان مقدس است و همکار اورمزد. اما در آیین مانی و همسان با آن گنوسی، انسان سرچشمه ویژگیهای بد است هر چند گوهری نورانی و نیک در بر دارد. اما حتا نخستین زوج نیز تجسمی از ویژگیهای بد انسانی چون شهوت و آزند. از این نظر انسان به صورت مستقیم وظیفه دارد تا نهاد و گوهر درونی اش را باز شناسد تا به وسیله آن از ویژگیهای بد دوری کند. به خودی خود مقدس نیست اما در نهایت خویشکاری مقدسی بر دوش دارد. شاید به همین سبب است که میگوییم آیین مانی انسانی تر و زمینی تر است.

نکته ای دیگری که به چشم میخورد رابطه خویشاوندی است که میان ایزدان برقرار است. هر ایزدی فرزندانی دارد که یا ری اش میدهند. این نوع نگرش، به نگرش یونانی نزدیک است. و به نوعی نقش نیمه انسانی گرفتن آنها نزدیک میشود.  در آیین شرقی، کمترایزدان خود صاحب رابطه خویشاوندی و فرزند هستند. اینجا حتا هرمزد بغ هم فرزندانی دارد. در نمونه زرتشتی تنها گاه به صورت تمثیلی برخی از پدیده ها را به فرزندان اهورامزدا تشبیه میکنند اما هیچ کدام دیگر از ایزدان فرزند و خویشاوند دیگری یعنی دارای سلسله مراتب نیستند.

در پایان آفرینش مرحله دوم جهان هنوز ساکن است یعنی زمان جاری نشده.

در آفرینش سوم زمان آفریده میشود و خورشید و ماه و زمین به گردش در میآیند.

سه ایزد اصلی در این مرحله نقش آفرینی میکنند. نریسه ایزد، دوشیزه روشنایی و عیسای درخشان.

نریسه ایزد ماه و خورشید را به حرکت در میآورد و با تغییر فصلها، پاره های نور را به وسیله بارش و شبنم آزاد میکند. انسانها نیز با آزاد کردن پاره های نور آن را به ماه میفرستند ماه،هرماهی یکبار، کاسه اش پر میشود به خورشید سرریز میکند و از آنجا از راه  راه شیری به بهشت روشنی میرود. این بهشت جایگاهی است که برای رهایی نورهای آزاد شده از چنگال آمیختگی آفریده شده. تا زمانی که در پایان جهان همه نورهای گم شده گرد هم آیند. هرمزد بغ فرمانروای این بهشت است.

در آغاز آفرینش سوم، نریسه ایزد و دوشیزه روشنایی با اغوای دیوان، سبب میشوند پاره های نور بلعیده شده را به زمین بریزند. تا درختان وگیاهان حاصل شوند. دیوان ماده که از دیوان نر باردار بوده اند، جنینهایشان را سقط  میکنند. این جنین ها بر زمین میآیند و پنج گونه از جانوران، دوپا، چهار پا، پرنده، شناور و خزنده حاصل میشوند. به این ترتیب اساس آفرینش موجودات را دیوها رقم میزنند!

بهمن یکی دیگر از ایزدان این دوره است که به نظر میرسد کاملا ازآیین زرتشتی وام گرفته شده و خویشکاری یافته باشد. بهمن که در آیین زرتشتی نماد اندیشه نیک است اینجا پنج اندام دارد به نماد پنج نیروی مغز انسان: خرد، ذهن، هوش، اندیشه و فهم. بهمان نسبت که تن آدمی سرچشمه ای از تاریکی و بدی دارد، نیروهای ذهنی او ایزدی و نیک هستند.

  آفرینش انسان:

دو دیو نخستین زن و مرد را به وجود میآروند. گهمرد و مردیانه. و آنها را اغوا میکنند که بهم نزدیکی کنند و نسلشان را ادامه دهند. مانی نگاه بدی نسبت به انسان دارد. انسان سراسر شهوت، حتا با پا در میانی عیسای درخشان نیز سربراه نمیشود. دراین میان نگاه بد به زن بیشتر است. او که میبیند گهمرد از نزدیکی سرباز میزند با دیوها همبستر میشود و هابیل و قابیل را میزاید. از این پس گهمرد هم دوباره از راه راست سرپیچی میکند و زاد و ولد ادامه میابد.به این ترتیب با هر زایش نور در تن جسمانی بیشتر حبس میشود و انسان بیش از پیش در رنج تن گرفتار میماند.

راه رستگاری انسان که به کیهان کوچک در برابر کیهان بزرگ یعنی گیتی تشبیه شده، تنها بهره گیری از گوهرهایی است که تجلیشان دربهمن بزرگ وجود دارد. او باید با آگاهی در راه آزاد سازی نورها بیفتد تا به کیهان بزرگ یاری دهد تا هنگامه ی واپسین نبرد میان نیروهای روشنی و تاریکی در پایان جهان.. ‘

 

در آخر میخواهیم نکاتی درباره آیین مانی که از سوی هموندان مطرح  شد را بازگو کنیم:

مانی هنرمند است. او برای توصیف کنشهای رهایی بخش ایزدان، ساختار کیهان و سرنوشت انسان از زبان  تصویری ارزشمندی بهره میگیرد.  از نمادهای گنوسی تا نمادهای اقوام گوناگون. این استفاده از نماد ها و نیز دامنه دار کردن آن بر اساس قومهای گوناگون نشانی است ازدید بالای مانی در تلفیق هنر و سلیقه در بیان موضوع. در ارژنگ، مانی مجموعه دید خود را از جهان در چند نگاره عرضه میکند.

مانی در این جمله ویژه اش: "بر نگاره های تصویر خود میگریم". حتا پیشگویی مرگ خویش را بنیانی هنری میدهد.

نکته دیگر در آموزه های مانی است:

احکام آیین مانی احکام نسبتا دشواری هستند. او به سبب ارزش زیادی که به رهایی نور  از تن آدمی میدهد، خویشکاری انسان را دشوار میداند و دستورهای سختی میدهد. اما برای همراه کردن مردم با خود علاوه بر این نظریه که آیینش در هر سرزمین باید رنگ و بوی فرهنگ همان مردم را بگیرد، دو دسته پیروان را بر میشمرد. دسته نخست یا نیوشایان برگزیدگان آیینند و خویشکاریشان دشوارتر. نیایشهای زیاد روزانه، منع همسر داری و نوشیدن شراب و...اما در برابرآنها مردم عادی هستند که وظیفه شان آسانتر میشود مثلا به شرط تک همسری میتوانند همسر داری کنند. روزه ها و نمازهای کمتری دارند و...

به گمان یکی از هموندان برای نخستین بار است که در یک کیش شاهد نوعی جداسازی هستیم. مانی که دریافته کیشی با محور ریاضت و دوری از جهان مادی نمیتواند مورد قبول عام قرار گیرد و یا حتا در صورت مقبولیت سبب ناکارمدی اجتماعی میشود. اما از سوی دیگر به مواضع خود پافشاری میکند، راه حل را در تفکیک پیروان میبیند. و این شاید هوشمندی است که در دیگر ادیان کمتر از آن اثری هست. 

 منبع :http://pajuhesh-iranshenasi.blogfa.com


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
آفرینش در دین زرتشتی

در سخن از آیین زرتشت، فرنود مجموعه دانسته های ما از کتابهای پهلوی و خود اوستا درباره دید آیینی زرتشت و زرتشتیان درباره استوره آفرینش یعنی چگونگی آفرینش جهان است. استوره آفرینش اصولا به صورت مجموعه ای بهم پیوسته به استوره فرجام جهان میپیوندد. در زمانی کرانمند آفرینش مادی آغاز میشود، آنگاه در مدت زمانی رخدادهایی رخ میدهد و سپس جهان با استوره دیگری پایان میپذیرد. در این میان آنچه پررنگتر است، نبرد میان راستی و دروغ، خیر و شر، شیطان و خدا یا خدایان است. گویی انسان در اندیشه خود این دو نیروی کژی و راستی را آنقدر پررنگ میبیند که همواره در پی نسبت دادن رخدادها به آنهاست و چه بسا که همینطورنیز باشد. در استوره های آفرینش جهان با تقابل این دو آغاز میشود و پایان جهان نیز اغلب با پیروزی نیکی همراه خواهد بود.

در آیین زرتشت نیزاین دو بسیار پررنگ هستند. تا آنجا که از شمایل مادی درآمده و تبدیل به دو نیرو میشوند و در روان انسان با هم به رقابت میپردازند.انگره مینیو و سپنتا مینیو درون ما در تقابل با همند و پیروزی هریک است که کامیابی یا شکست را برایمان پیش میآورد. در آیین زرتشت کیهان، مجموعه ی زمان بیکرانه است شامل دو هستی ناهمسان روشنایی و تاریکی. هر دو به صورتی غیر مادی و شناور در زمان بیکرانه. فرمانروای سرزمین تاریکی اهریمن و فرمانروای دنیای نیکی اورمزد است. اورمزد از وجود اهریمن آگاه است. اما اهریمن را در نادانی خویش، هیچ آگاهی از اورمزد و دنیای روشنایی نیست. اورمزد کورسویی از نور را به مرز جهان تاریک میفرستد و اهریمن، با دیدن نور در لحظه حمله نخستین را می آغازد.

چرا اورمزد این نور را میفرستد:

اگر به فلسفه کلی بازگردیم، اورمزد میخواهد به فلسفه جهان عمل کند. فلسفه نهایی جهان مبارزه میان تاریکی ونیکی است. اهریمن باید که از وجود اورمزد و جهان روشنایی آگاه شود تا مبارزه را آغاز کند تا ضعیف شود و در پایان جهان شکست بخورد.

یکی از هموندان میگوید: اورمزد میخواهد که آفرینش را آغاز کند. و برای این باید که زمان کرانمندی را درمیانه زمان بیکران ایجاد کند و برای این آغاز زمان را با نبردی آغاز میکند. اورمزد میخواهد قدرت اهریمن را کم و آنگاه به تمامی از میان برد.

در آغاز نبرد اورمزد به اهریمن زمانی در پایان 12000 سال را برای واپسین نبرد پیشنهاد میدهد. اهریمن نادان بی آنکه بیاندیشد با اینکار در طول هزاره ها نیرویش تحلیل میرود، میپذیرد. در آن هنگام اورمزد، دعای "اهون ور" را میخواند و اهریمن برای سه هزار سال بیهوش میشود. به این ترتیب اورمزد فرصت آفرینش را در سه هزار ساله دوم مییابد.

نیایش"اهو نَوَر" یا "یتا اهو" هنوز هم یکی از دعاهای مهم زرتشتی است. که روزانه و در زمان نیایش بر زبان میآورند. این قسمت از استوره اهمیت و پرنگ بودن دید نیایشی را از از نخستین مراحل تمدن بشر میرساند. دعا خوانی و حاجت خواهی تنها به ادیان ابراهیمی بسنده نمیشود. تا آنجا که حتا خود اورمزد هم بری رسیدن به فرنود، از آن بهره میگیرد:

ترجمه این نیایش این چنین است:

همانگونه که اهو (=سرور هستی) برگزیده است، همانطور رتو (=بزرگ دین) نیز به اشویی (= راستی و پاکی) (برگزیده شده است). بخشش وهومن (= اندیشه نیک) از آن کارهای زندگانی برای مزدا ست. و خشترا (= شهریاری) برای اهورا و ویژه کسانی است که به درگوها (= نیازمندان) پناه دهند.

چرا اورمزد این دعا را میخواند؟ استوره میخواهد چه چیز را ثابت کند؟ اهمیت این نیایش در آیین زرتشتی؟ یا صرفا تاکید بر هر نوع نیایش؟

سه هزاره دوم

در نخستین گام آفرینش، پس از ایجاد یک زمان کرانمند، اورمزد شش پیش نمونه از اجزاء اصلی آفرینش را میسازد. پیش نمونه های آسمان، آب، زمین، گیاه ، جانور، انسان.

آسمان: به صورت دژی یکپارچه و مستحکم برای نگهداری زمین

آب: قطره ای به پهنای همه آبهای زمین

زمین: کره ای بدون پستی و بلندی

گیاه: شاخه ای که در خود همه گیاهان زمین را در بر دارد

جانور: پیش نمونه بزرگ گاو در کرانه راست رودخانه دائیتی

انسان: پیش نمونه بزرگ انسان، کیومرس. در کناره چپ رودخانه دائیتی

فرنود استوره از پیش نمونه ها چیست؟

برای جهان بنیادی قائل است و سرچشمه ای که تکوین مییابد و در آغازبه صورتی کلی، تکوین نیافته و غیر تخصصی آفرینش یافته. آفرینش نه در یک مرحله که روندی تدریجی دارد. اما چرا شش پیش نمونه؟ چرا در همه استوره ها روی عدد شش تاکید شده است؟ آیا نشان از برداشت استوره ها از هم دارد؟

در برابر استوره سامی که کل آفرینش را در شش روز میداند. اینجا تعداد روز جای خود را به تعداد آفریده های نخستین داده. کمی هم معقولتر به نظر میاید. عدد مقدس نگه داشته شده است اما نه در غالب زمان.

کیومرس و گاو چه جور جانورانی هستند؟ بعدها در آیین میتراییسم میبینم که اینها با هم در ارتباط قرار میگیرند. اما به جای کیومرس، میترا با گاو میجنگد. گاو میترا، تقریبا همین ویژگیها را دارد. و نمونه غربی آن اصلا چنین خویشکاری را نیز بر دوش دارد. در آنجا میترا جایگزین کیومرس میشود. گاو میترا می میرد و نطفه اش به ماه میرود. در آیینهای هندو نیز گاو اهمیت زیادی دارد. اما کیومرس در استوره ایرانی جایگاه دیگری دارد. در شاهنامه به عنوان نخستین پادشاه جهان معرفی میشود. نخستین کس نیست. اما شهریاری را بر پهنه گیتی فراز میآورد. البته کیومرس در شاهنامه شمایلی بسیار انسانی تر دارد. اما در استوره آفرینش، ابعاد بسیار بزرگی دارد. کیومرس _گیو+ مرت: به معنای زنده میرنده_ به نوعی نطفه تمامی آدمیان را با خود دارد و پس از مرگ او نیز از نطفه اش نخستین زوج آدمی، مشی و مشیانه زاده میشوند.

سه هزاره سوم:

اهریمن سه هزار سال به خواب رفته است. زمان فرا رسیده و او بیدار میشود و به چشم بر هم زدنی نبرد را آغاز میکند. اما اورمزد تنها نیست و اهریمن به خیال اینکه با نابودی پیش نمونه ها، آفرینش را نابود میکند، حمله را آغاز میکند در حالیکه همین کار سبب تبدیل جهان مینوی به مادی میشود. اهریمن خود در آفرینش به نوعی نقش دارد. برخلاف استوره های سامی، اهریمن خود آفریده خداوند نیست. هیچ گاه هم بنده او نبوده است. خویشکاری اورویارویی با هر چیز نیکی است و هیچ ارتباطی به سرچشمه نیک دارد. اگر در کار فریب آدمیان و آفریده هاست این برخواسته از ذات اوست نه اینکه فرمان خدا باشد. در این استوره نیز مانند استوره مانی، اصل آفرینش به سبب رخداد نامیمونی _حمله به آفرینش مینوی_ آغاز میشود. اما وارون آنجا با بدی ادمه نمی یابد. بلکه آفرینش آفریده ها، برای یاری دادن اورمزد است. اورمزد برای شکست اهریمن به تک تک آفریده هایش و به ویژه انسان نیاز دارد. رابطه میان انسان و اورمزد رابطه ای دو طرفه_وارون نگاه سامی_ و نیک_وارون استوره مانی_ است.

اهریمن با تلنگری، سبب جاری شدن آفرینش میشود. میخواهد نخست، آسمان را نابود کند و تلاش میکند بشکافدش. اما به جای نابودی، الماسها _ستارگان_ بر سطح آسمان ظاهر میشوند.

میخواد آب را بد بو سازد. ایزد تیشتر به یاری اورمزد میآید. قطره را در بر میگیرد. سوار بر وایو _ایزد باد_ میشود و آب را میپراکند تا دست اهریمن به آن نرسد.

از همان ابتدا به ویژه امشاسپندان، با اورمزد، در آفرینش همکاری میکنند. مهار آفرینش در دست آنهاست. دریاچه ها دریا ها و رودها پدید میآیند. به ویژه از دریای فراخکرد و رودخانه دائیتی نام برده شده.

این دو در استوره ایران بعدها هم نقش پر رنگی دارند.

اهریمن به سراغ زمین میرود. میخواهد آلودگی را پراکنده سازد. کره هموار میترسد، میلرزد و ناگاه با تکانهایش کوه ها سر بر میآورند. به ویژه به "هرابرزیتی" _البرز_ اشاره رفته است. باران ها در میگیرند و هفت کشور در میانه آبها ایجاد میشوند.

در استوره ایرانی البرز_و دماوند_ نقش بسیار پررنگی دارند و نیز هفت کشور خونیرس که تمدن در اطراف آن شکل میگرند و ایران زمین گویا در میان آن قرار میگرد.

اهریمن موفق میشود گیاه را بپژمرد. امرداد امشاسپند، گیاه پژمرده را در بر میگیرد. می سایدش و به تیشتر می سپاردش. تیشتر به سراسر زمین میرود و این گرد را در سراسر زمین میپراکند. آنگاه، رستنیهای گوناگون در پهنه گیتی میرویند.

اهریمن گاو را زخم میزند. اورمزد برای راحت کردن او، گیاه "بنگ" میخوراندش. گاو به پهلو میافتد گیج میشود و میمیرد. از بقایای او غلات و گیاهان دارویی میرویند.

نطفه گاو به ماه میرود و ایزد ماه می پالیدش. به ایرانویج بازش میگرداند و گاو نر و ماده ای از آن شکل میگیرند و سپس تمام جانوران ازا و. چهارپایان دیگر و ماهیها در آب و پرندگان در آسمان....

گاو نقش مهمی دارد. هم حیوانات ازاو سرچشمه میگیرند و هم گیاهان دارویی. گاو نماد قدرت حیات موجودات ست. و شاید از همین رو در فرهنگ شرقی مقدس. این دید در استوره شاید که از نقش پررنگ این دام در زندگی دامدارن کهن سرچشمه میگیرد. گاو هم در کشاورزی در جوامع نخستین نقش دارد و هم دامداری. تاریخ اهلی کردن گاو کهنتر از شتر و اسب بوده است.

نوبت به کیومرس میرسد. اورمزد خود پس از آغاز حمله، دوران عمر او را به سی سال کاهش میدهد. و نیز او را به خواب میبرد. مجال درگیری میان کیومرس و اهریمن نمی افتد. چرا؟ چرا انسان نباید در ابتدا با اهریمن درافتد؟ در حالی که ایزدان و امشاسپندان و نیزتمام عناصر طبیعی در مبارزه با اهریمن، به یاری اورمزد برخواسته اند. چرا کیومرس به خواب میرود؟ آیا خویشکاری _وظیفه _ دیگری دارد که به پسین تر موکول شده؟ آیا ا ورمزد دراین مرحله نمیخواهد که کیومرس با پلیدی اهریمن روبرو شود؟ آیا گوهری هست که باید همچنان نیک باقی بماند . آنگاه که فرزندان کیومرس از نطفه او زاده شدند به آنها انتقال یابد بدون اینکه با رویارویی با اهریمن از پاکی آن کاسته شده باشد؟ اما کیومرس شاهنامه این ویژگی را ندارد. او پسر خود را در نبرد رودرروی اهریمن از دست میدهد. اما در استوره کیومرس که از خواب برمیخیزد. بدون ملاقاتی با اهریمن ، تنها جهان را تیره میبیند. زمین تیره و پر جنبش شده. در لحظه میمیرد. در این جهان آشفته، از بدن کیومرس فلزات شروع به تشکیل میکنند. چرا استوره برای تشکیل فلزات اهمیت این چنینی قائل شده. آیا استوره ریشه از عصر فلز نمیتواند داشته باشد. به ویژه با توجه به قسمت بعد.

استوره میگوید: نطفه کیومرس به زمین میریزد و با نور خورشید پالیده میشود. آنگاه دو سوم آن را ایزد نریوسنگ در برمیگیرد و یک سوم را امشاسپند سپندارمذ که نماد زمین است. نطفه ها را به زمین میسپارند و از آمیزش جداگانه هر نطفه با زمین نخستین زوج بشر "مشی و مشیانه" زاده میشوند. در این قسمت میبینم که نخستین انسانهای واقعی با ایجاد فلز به نوعی همسانی زمانی دارند. چرا؟

در قسمتهای بعد که با استوره مربوط به نخستین زوج در دیگر فرهنگ ها آشنا میشویم. شاید بهتر به پاسخ این پرسش برسیم.

آیا در اینجا این دو زوج نمادی از شروع یکجا نشینی و کشاورزی در آستانه عصر فلز هستند؟  به نوشته پیشین درباره شکل گیری نخستین تمدنهای انسانی نگاه کنید

مشی و مشیانه چه مرحله ای از تاریخ انسان را نشان میدهند؟

منظور از پالوده شدن نطفه ها ـگاو و انسان ـ در استوره چیست؟

سه هزار ساله سوم به پایان رسیده است. از این پس در استوره با فرزندان بشر روبرو هستیم. که هر کدام به نحوی به بخشی از سرگذشت تاریخی ارتباط می یابند. این بخش وارون بخش پیشین که مربوط به آفرینش است، در شاهنامه بسیار پررنگتر دیده میشود.

منبع :http://pajuhesh-iranshenasi.blogfa.com


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
تعریف استوره

هیستوری (Historya) واژه ای یونانی و لاتینی به معنای سرگذشت و آگاهی و تاریخ است.و از آنجا که در بسیاری تلفظها "ه" در ابتدای کلمه به صورت "ا" تلفظ میشود. بنابراین استوری (Story) در زبان انگلیسی احتمالا از همین واژه ریشه شده. کلمه استوری (Story) در ادبیات انگلیسی به معنی سرگذشت یا داستان تاریخی و حقیقی است. البته در ادبیات انگلیسی واژه های تخصصی برای استوره ملتها، واژه های میث (Myth) و لجند (Legend) هستند. به طور خلاصه در ادبیات انگلیسی به داستان منطقی بر مبنای واقعیت : استوری (Story)، وبه استوره ملتها که اگرچه در ظاهر رویایی است اما بر مبنای واقعیت است، میث (Myth) و لجند (Legend) میگویند.

بر همین پایه دانشی که به بررسی استوره ملل میپردازد را میتولوژی مینامند که ما معادل آن را در فارسی استوره شناسی به کار میبریم.

و اما تعریفهایی که میتوان برای استوره ها ارائه داد:برخی استوره را تاریخ گمشده مردمان میدانند و پاره ای دیگر، آن را برگرفته از ترس انسان نخستین از ناشناخته های اطراف. انسان مجموعه دیده ها و دریافتهایش را از پیرامون، در غالب داستانهایی بر زبان میآورد. این داستانها در زمان خود، بخشی از داشته های تاریخی و فرهنگی یک ملت به شمار میآیند. اما به مرور و با گذشت زمان این داستانها برای انسان امروزین به برداشتی اغراق شده از رخدادهایی کهن بدل شد و برآن نام myth نهادند.

تعریف دکتر محمودی بختیاری از دانش استوره یا میتولوژی این است : رمزهایی درباره پیدایش و آفرینش جهان و داستانهای ایزدان و پهلوانان و نشانه های ویژه نژادها و مردمان.

دکتر یوسف فضایی پنج ویژگی را برای استوره در نظر دارد :

1- جابجایی یادمانها و نوشتارهای بنیادین

2- دگرگونی نام جایها و کسان و یا کاربرد صفت به جای نام.

3- جاودانگی یا دیرزیوی چهره ها.

4- به شمار آوردن کردارهای گذشتگان برای آیندگان و یا وارون آن.

5- نمایش یک دودمان یا یک سرزمین در سیمای یک فرد

یکی از هموندان استوره را اینگونه تعریف میکند:

استوره ها مجموع ترس انسان از طبیعت اطراف است. این ترس چیزی تاریخی نیست بلکه یک هویت فرهنگی است و به همین سبب در دورانی معین تعریف و زاویه نگاه به آن تغییر میکند. این دوران شامل نوعی پرش یا تغییرات بنیادین فرهنگی در میان هر ملت است. به طور مثال در ایران با ورود اسلام تغییرات بنیادین فرهنگی روی میدهد و زان پس کم کم مجموع سندهای زرتشتی برداشتی استوره ای می یابند. تا آنجا که هم اکنون حتا یک زرتشتی نیز برداشتی تاریخی و واقعی از مثلا مجموعه یشت ها ندارد.

با این تعریف به گمانم استوره شکلی ملموس تر مییابد و همچنین از یک برداشت افسانه وار به چیزی مانند داشتانهای راستین اما رنگ و لعاب داده شده یک ملت نزدیک میشوند.

آیا استوره ها انواع دارند؟

از سوی دیگر باید دانش mythology را دربردارنده شاخه های گوناگون دانست. استوره های پهلوانی، مذهبی، مجموع باورهای ملل درباره آفرینش و سرآغاز جهان و نیز فرجام کار آن و.... مثلا آن بخش از استوره یک ملت که به پیدایش و آفرینش جهان و مردمان و ویژگی های خدایان و ایزدان و دیوان میپردازد در گذشته نه داستانی رمزآمیز بلکه همان باورهای دینی – آیینی یک ملت بوده است. که با نگاه خردورزانه و مادی گرایانه دانش امروزین، استوره آفرینش خوانده میشود و نمایانگر طرز تفکر و نگرش و اندیشه های کهن یک ملت است. بخش دیگری از استوره یک ملت که به سرگذشت سیاسی – اجتماعی آن در درازنای تاریخ پرداخته و ماجرای جنگها و شاهان و پهلوانان و رویدادهای طبیعی آن را شرح میدهد را حماسه ملی یا استوره تاریخی مینامند. که با رمزگشایی آن میتواند به عنوان تاریخ یک ملت به کار رود.

با اینچنین دیدی، هم مشکل پراکندگی منابع استوره شناسی تا حدودی بر طرف میشود و هم با تقسیم بندی، امکان سنجش و مقایسه دیدگاه های گوناگون درباره یک شاخه به خصوص از استوره ها فراهم میآید. به این ترتیب مثلا از میان منابع موجود برای استوره های ایرانی، شاهنامه همانقدر یه ما یاری خواهد رساند که متون مذهبی یشتها، بندهشن و...

درباره استوره باید به نکته ای توجه شود و آن اینکه استوره ها، متعلق به ملتها هستند و نه سرزمینها. استوره یهودیان، استوره ملت یهود است. استوره هندی ها و چینی ها همینطور. استوره آریاییها هم استوره ملت آریا است.

نکته دیگر درباره همسانیهای است که در بررسی استوره های ملل مختلف میبینیم. چیزی که در بررسی های بعدی با آن زیاد برخورد خواهیم کرد. امید عطایی فرد باور دارد که باید استوره ها را به دو بخش جهانشمول و بومی بخشبندی کرد. و بر این اساس چنین فرضیه میدهد که در دوران پیش از تاریخ، رویدادهایی جهانی رخ داده که همه اقوام آنرا دیده و به ذهن سپرده اند و به همین جهت بیننده همانندی در استوره ها هستیم. درحالیکه نگرش دیگر چنین است که این همانندی به جهت وامگیری یک ملت از ملت دیگریا همان واردات فرهنگی است.

آیا استوره ها زمان و منشاء ویژه ای دارند؟

شاید هرگز نتوان مقیاس دقیق زمانی برای استوره ها یافت. از آن رو که حاصل اندیشه یک دوران ویژه یا افراد به خصوصی نیستند._از همین رو میگوییم استوره ملل_ اما درباره منشا پیدایش استوره ها شاید بتوان فرضیه ای سا خت. و برای اینکار شاید بد باشد که نخست پیشینه ای ازآفرینش انسان هوشمند، پدربزگان عزیزی که راه های پیدایش استوره ها را باز کرده اند بدست آوریم.

کمی به عقب برگردیم.

4 میلیون سال پیش از این جنس انسان Homo پا به عرصه حیات مینهد.

2.5 میلیون سال پیش انسان نخستین قادر به ابزار سازی با سنگ میشود.

1.2 میلیون سال پیش گونه کهنی از انسان با نام Homo erectus بکار گیری آتش را فرامیگیرد. به این معنی که می آموزد آتش را خود درست کند. و به این ترتیب نسبت به نیاکان خود اجتماعی تر مشود. این گونه طی تکامل به گونه های چندی ختم میشود که پهنه دنیای کهن _اوراسیا و آفریقا_ را فرا میگیرند. از مهمترین این گونه ها انسان نئاندرتال و سپس پسر عموهای او، یعنی گونه انسان هوشمند کنونی هستند که ما نوادگان آنها هستیم. انسان نئاندرتال تا حدود 30000 سال پیش در نواحی اروپا میزید و به دلایل نامعلومی منقرض میشود. اما انسان هوشمند Homo sapiensکه حدود 100000 سال پیش در آفریقا پا به عرصه حیات مینهد، مهاجرت خود را به تمام زمین آغاز میکند و نخستین انسانی است که هنر را به عنوان یک ابزار ثانویه در زندگی خود به کار میگیرد.

فرضیه های گوناگونی پیرامون چگونگی پراکندگی انسان داده شده. اهمیت بررسی این فرضیه ها این است که ترتیب ورود انسان به هر ناحیه از زمین ارتباط نزدیک با پیشینه استوره ای و تاریخی آن سرزمین دارد و تخمین ها را آسانتر میکند. تقریبا همگان براین همسو هستند که انسان از آفریقا نخست به خاور میانه میرود._نظریه _out of Africaـ اما بر سر زمان آن تفاوتهایی هست.(در زیر نقشه این مهاجرت احتمالی را میبینید)

تمام نقاشی ها و آثار یافت شده در غارها که برای کهنترین آنها تاریخی برابر 40000 سال پیش تخمن زده شده را پدربزرگها و مادربزرگهامان کشیده اند. اما نمیدانیم چرا چندی این آثار دراروپا بیشتر است. بزرگترین سایتهای sapiens که در بردارنده این گونه آثار دیواری است، در جنوب غربی فرانسه، دامنه های آلپ و غار آلتامیرای اسپانیا کشف شده، که از آنها به عنوان Paleolithic art یاد میشود. اما هچنین آثاری در آفریقا در تاریخ 40000تا 13000 سال پیش و در آسیا در نواحی عربستان کنونی در تاریخی معادل 14000سال پیش، در خاور میانه ونیز درهند در تاریخ میان 40000تا 25000 سال پیش دیده میشود..

منابع نوشتارهای دانشیک:

Images of the ice age

Human evolution and prehistory

Cambridge Encyclopedia of human evolution

 

 

نقشه زمانی مهاجرت انسان هوشمند

منبع :http://pajuhesh-iranshenasi.blogfa.com


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
مرزهای استوره، افسانه و حماسه نزد ایرانیان، برآشفته‌اند

مرزهای استوره، افسانه و حماسه نزد ایرانیان، برآشفته‌اند

    


خبرنگار امرداد - شهداد حیدری :
 

«‌این که ما بخواهیم در بررسی استوره های ایرانی، خود را یکسره به‌دست تئوری‌های باختر‌زمینی(:غربی‌) بسپاریم، نه روش درستی است و نه به سرانجامی می‌رسد. با این همه دستاورد دانشمندان باختری را نمی‌توان نادیده گرفت. پس تنها راهی که برای ما می‌ماند، بومی کردن تئوری‌های باختر‌زمینی است. این تنها راهی است که می‌تواند هویت ما را نگهدارد.»
آن‌چه بازگو شد بخشی از سخنان محمود امید‌سالار، شاهنامه‌شناس و کتابدار دانشگاه کالیفرنیا، در نشست نقد و بررسی کتاب «درآمدی بر ساختار استوره‌ای شاهنامه»، نوشته‌ی بهار مختاریان، بود. امید‌سالار، پژوهش مختاریان را نخستین گام در راه روشمند کردن تئوری‌های باختری‌(:غربی) در باره‌ی استوره‌ها دانست و گفت: «استوره‌شناسی ایرانی همواره با یک دشواری بزرگ رو‌به‌رو بوده است. این دشواری به آشفته و درهم بودن مرزهای استوره و افسانه و حماسه در نزد ما بازمی‌گردد. هنگامی که داستانی را تحلیل می‌کنیم، برای بسیاری از ما روشن نیست که آیا داستانی پهلوانی است؟ یا استوره است و افسانه؟»
امید سالار، استوره‌ها را دربردارنده‌ی داستان پیدایش جهان دانست و قصه‌ها را داستان‌هایی برشمرد که پس از آفرینش پدید آمده‌اند. به سخن او، شخصیت‌های پایه‌ای استوره‌ها را خدایان و ایزدان می‌سازند و شخصیت قصه‌ها  را چهره‌های تاریخی؛ از این رو کارکرد استوره و قصه تفاوت دارد و نباید گمان کرد که هر دو یکسان هستند.
امید سالار آنگاه به پاره‌ای کاستی ها در پژوهش‌های استوره‌شناسی ایرانی اشاره کرد و گفت: «کمبودهایی هست؛ به ویژه هنگامی که به شاهنامه می‌پردازیم، تنها ساختار استوره‌ای آن را می‌بینیم؛ در حالی که شاهنامه یک متن ادبی هم هست. از سویی دیگر، هنگام بررسی ساختار شاهنامه، اگر گمان کنیم که تنها برداشت ساختارگرایانه‌ی "دومزیل" درست است، ما را به بی‌راهه می‌کشاند. چون شاهنامه نوشتاری است که هزار سال است که پایدار مانده و همچنان در نزد ما زنده است و ژرفا و گستردگی بسیاری دارد. پس باید از دیدگاه‌های گوناگون به آن نگاه کرد. دیدگاه ساختار‌گرایانه‌ی "دومزیل"  تنها یکی از آنهاست. درباره‌ی شاهنامه، در پیش گرفتن یک دیدگاه، پاسخگوی نیازهای پژوهشی و استوره‌شناسی ما نیست.»
هر داستانی، استوره نیست
امید‌سالار در پایان، با اشاره به ارزشمند بودن پژوهش مختاریان در کتاب «درآمدی برساختار استوره‌ای شاهنامه» گفت: «بررسی‌‌ها و تحلیل‌های نویسنده، درست است. اما به گمان من نخستین کار ما باید به‌دست دادن تعریفی روشن از استوره باشد. از این لغزش هم پرهیز کنیم که هر داستانی از شاهنامه را استوره‌ای بدانیم. از سویی دیگر، شیفته‌ی هیچ مکتب استوره‌شناسی نباید شد. من از درهم آمیختن داستان‌های شاهنامه و همه را استوره‌ای دیدن، نگرانم.»
سخنران دیگر این نشست که در شهرکتاب مرکزی برگزار شد، علی بلوکباشی، مردم‌شناس و دانش‌آموخته‌ی انسان‌شناسی اجتماعی، بود. او پژوهش مختاریان در کتاب «درآمدی برساختار استوره‌ای شاهنامه» را نگرشی ساختار‌گرایانه به فرهنگ‌های هند و اروپایی ارزیابی کرد و گفت: «در ایران، بررسی ساختار‌گرایانه‌ی استوره‌ها، روشی نو و جوان است. پیش از این کسانی همانند شادروان «مهرداد بهار» کوشیده‌اند با نگاهی تازه، استوره‌های ایرانی را بررسی کنند. اما کسی را نمی‌شناسیم که از دید ساختارگرایانه به این کار پرداخته باشد. خود بهار در جایی اشاره کرده است که هنگامی که با کتایون مزدا‌پور و مهیندخت صدیقیان، استوره‌ها را بررسی می‌کردند، تا مدت‌ها سرگردان بودند که برای شناخت استوره‌های ایرانی، چه الگویی را باید در پیش بگیرند. تا آن که سرانجام تصمیم می‌گیرند که به شیوه‌ی مردم‌شناسانه روی بیاورند و استوره‌ها را از این دید بنگرند.»
استوره‌ها بازتاب واقعیت‌ها هستند
بلوکباشی بررسی‌های استوره‌شناسی مختاریان را اثر‌پذیرفته از دیدگاه‌های «ژرژ دومزیل»، یکی از پیشگامان شناخت ساختارگرایانه‌ای استوره‌ها، دانست و افزود: «دومزیل در پی کشف درونمایه‌های همسان استوره‌های جهانی بود و با نگرشی جامعه‌شناختی و مردم‌شناسانه، استوره‌ها را درهم می‌آمیخت و به بررسی آنها می‌پرداخت.»
بلوکباشی در پایان به دیدگاه انتقادی مختاریان به استوره‌شناسان ایرانی اشاره کرد و گفت: «از دید مختاریان، استوره‌شناسان ایرانی، دیدگاه‌های سنتی و ادبی دارند و بیشتر در پی یافتن معنا و پیام‌های اخلاقی از استوره‌ها هستند و به کارکردهای فرهنگی و اجتماعی آنها نمی‌نگرند. مختاریان چنین باور دارد که استوره‌ها بازتاب واقعیت‌ها هستند و ویژگی‌های جهانی و همسان دارند. از این روست که ما می‌توانیم بن‌مایه‌های استور‌ه‌های ایرانی را در فرهنگ ‌های هند و اروپایی بیابیم.»
علی عباسی، دیگر سخنران این نشست، کتاب مختاریان را اثری با ویژگی‌های نو و روشمند برشمرد و یکی از برجستگی‌های آن را طرح پرسش و کوشش برای پاسخ دادن به آن، دانست و گفت: «مختاریان دیدگاهی سنجشی و ساختاری دارد و کوشیده است تا پیوندهای معنایی استوره‌ها را برشمارد. افزون‌بر این که تلاش کرده است تا عناصر سازنده یک متن استوره‌ای را بیابد. به گمان من کتاب مختاریان، پژوهش بسیار ارزنده ای است.»
علی اصغر محمد‌خانی، مدیر شهرکتاب، نیز در آغاز به معرفی کوتاه کتاب مختاریان پرداخت و گفت: «نویسنده در این کتاب بر این نکته پای فشرده است که شاهنامه با استوره‌های هند و اروپایی پیوندی ناگسستنی دارد و شناخت این متن بدون سنجش استوره‌های ایرانی با دیگر استوره‌های هند و اروپایی، شدنی‌(:امکان پذیر) نیست.»
سپس بهار مختاریان، استاد دانشگاه هنر اصفهان و نویسنده‌ی کتاب «درآمدی بر ساختار استوره‌ای شاهنامه»،  به شیوه‌ی کار خود در بررسی استوره‌های شاهنامه اشاره کرد و گفت: «در این کتاب خواسته‌ام نشان بدهم که شاهنامه، ساختاری استوره‌ای دارد. این ساختار تغییر‌پذیر نیست. حتا با آن که در داستان‌های شاهنامه کوششی برای خرد‌پذیر کردن داستان‌ها دیده می‌شود، باز ساختار بی‌تغییر می‌ماند.»
افسانه‌ها و ارزش آنها در شناخت استوره
مختاریان اندیشه‌ی پرداختن به چنین پژوهشی را به روزگاری بازگرداند که پایان‌نامه‌ی دانشگاهی خود را با عنوان «فریدون در اساتیر و روایات ایرانی» می‌گذراند و با دیدن سرچشمه‌های‌(:منابع) لاتینی دریافته بود که باید برای به سرانجام رساندن پژوهش خود، نظریه‌ها ی استوره‌شناختی را بررسی کند. مختاریان گفت: «در آلمان با دومزیل و دیدگاه‌های او آشنا شدم. بعدها با آن که تلاش کردم که رویکردهای گوناگونی را در بررسی استوره‌های شاهنامه به‌کار بگیرم، اما چون اثر پذیرفته از اندیشه‌های دومزیل بودم، روش ساختار‌گرایانه ی او را به‌کار بردم.»
مختاریان در پایان افزود: «در یکی از جستارهای کتاب کوشیده‌ام نشان بدهم که سیاوش شخصیتی گیاهی است و با استوره‌های هند و اروپایی هم‌پوشانی دارد. افزون‌بر این که پیوند سیاوش با "بالدر"،چهره‌‌ی استوره‌ای اسکاندیناوی‌ها، را نشان داده‌ام. به جدایی میان استوره و افسانه هم پرداخته‌ام و در پژوهش‌های استوره‌شناسی به افسانه‌ها و ارزش آنها برای شناخت استوره‌ها، نگریسته‌ام.»
کتاب «درآمدی بر ساختار استوره‌ای شاهنامه»، نوشته‌ی بهار مختاریان، را به تازگی نشر آگه چاپ و پخش کرده است. این کتاب دربردارنده ی 11 جستار استوره و شاهنامه‌شناختی است. «تاریخچه‌ی استوره‌شناسی و نقدی بر استوره‌شناسی ایران»؛ «اکوان‌دیو: اکومن یا اکوای دیو»؛ «خاستگاه استوره‌ای نام سیاوش»؛ «استوره‌ی فریدون و ضحاک» و «ساختار تغذیه در استوره‌ی مشی و مشیانه»؛ نام برخی از جستارهای کتاب مختاریان است.
 

بهار مختاریان، نویسنده‌ی درآمدی بر ساختار استوره‌ای شاهنامه

محمود امیدسالار


علی بلوک‌باشی

بهاره مختاریان، علی‌اصغر محمدخانی

علی عباسی



باشندگان

باشندگان

فرتورها از مازیار اسدی است.


× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۴ مهر ۱۳۹۰ توسط: firetemple نظرات (0)
CopyRight © http://firetemple.jee.ir